مفهوم جهانی شدن
جهانی شدن که در زبان فرانسه Mondalisation و در زبان انگلیسی معادل Globalisationاست عبارت از روندی است که در آن میان جوامع مختلف وابستگی متقابل ایجاد می شود و تمامی جنبه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی،فرهنگی و غیره را تحت تاثیر قرار می دهد.
این پدیده از مدتها پیش مورد بحث بوده و تا به امروز اهمیتی دو چندان یافته، اندیشمندان هر یک نظریات متفاوتی پیرامون تأثیرات مثبت و منفی جهانی شدن در زمینه های گوناگون و نیز تعاریف متفاوتی را ارائه کرده اند.
رونالد رابرتسون که در ترویج مفهوم جهانی شدن در رشته های جامعه شناسی و فرهنگ کار بسزایی انجام داده، معتقد است:
«جامعه شناسی باید مفهوم جهانی شدن را با دیگر سنتهای مهم نظری خود پیوند دهد.» بعدترمالکوم واتزر جهانی شدن را فرایندی اجتماعی تعریف کرد که در آن قید و بندهای جغرافیایی که بر روابط اجتماعی و فرهنگی سایه افکنده از بین می رود و مردم به طور فزاینده از کاهش این قید و بند آگاه می شوند.» مارتین آلبرو «جهانی شدن را فرایندی تعریف می کند که بر اساس آن تمام مردم جهان در یک جامعه واحد و فراگیر جهانی به هم می پیوندند» مانوئل کاستل همین نظریه را به شکل دیگری می آورد او جهانی شدن را ظهور نوعی جامعة شبکه ای می پندارد که در ادامة حرکت سرمایه ای پهنة اقتصاد و فرهنگ را در بر می گیرد. «دیوید هلد» جهانی شدن را حرکت به سوی نوعی مردم سالاری جهان شمول می پندارد که کثرت فرهنگی و اقتصادی را نیز در بر خواهد داشت.»
کاربرد اصطلاح جهانی شدن به دو کتابی که در سال 1970 میلادی منتشر شد بر می گردد. کتاب نخست «جنگ و صلح در دهکدة جهانی» از مارشال مک لوهان بود که در باب نقش پیشرفت وسایل ارتباطی در تبدیل دنیا به دهکدة واحد جهانی نوشته شده و کتاب دوم نوشتة برژینسکی، مسئول سابق شورای امنیت ملی آمریکا در دوران ریاست جمهوری ریگان بود و بحث اصلی آن درباره نقشی بود که آمریکا می بایست برای رهبری جهان و ارائه نمونه جامع مدرنیته به عهده می گرفت. عملاً بیشتر توافقات سیاسی و اقتصادی که پس از دو جنگ جهانی میان مجموع کشورهای جهان صورت گرفته و به نوعی زمینه ساز همزیستی و همکاری بین المللی شده، طلایه دار تحولی بوده که جهانی شدن نامیده می شود.
یکی از دلایل توجه کنونی اندیشمندان به این عرصه پیوند نزدیک میان کشورها و سرنوشت آن ها است. تحولات صورت گرفته در سالهای اخیر در جوامع مختلف توجه جهانیان را به خود جلب نموده، چرا که این تحولات می تواند تأثیر بین المللی داشته باشد و دیگر کشورها را تحت الشعاع خود قرار دهد. نمونة این امر اتفاقات و تحولات موجود در کشورهایی نظیر فلسطین، عراق و ایران است. که هر روز اخبار جدیدی پیرامون وضعیت داخلی آن ها می شنویم و در پی آن مردم جهان و دولت ها واکنش هایی را در قبال این وقایع نشان می دهند. یکی از اصول جهانی شدن تفکر مدرنیزاسیون است، تفکری که وامدار آناروپا و آمریکا هستند. و جهان سومی ها تابع آن. در وادی جهانی شدن بحث از نوعی امپریالیسم جدید و سلطه گری آمریکاست و بیشتر به وجه منفی و آثار مخرب جهانی شدن پرداخته می شود. جهانی شدن مجموعه ای از هنجارها، ارزشها، و معیارهای جدیدی را ایجاد می کند، فاصله مکانی و زمانی را میان جوامع و انسان ها کاهش می دهد، از قدرت حاکمیت دولت –ملتها می کاهد، نوعیفرهنگ جهانی را شکل می دهد. و ارزشهای بومی و محلی را کمرنگ میکند و هزاران آثار دیگر.
نظرات ()دموکراسی و جهانی شدن
در قرن اخیر نوعی تحولات جهانی در زمینه ی دموکراسی صورت گرفته که با محدود شدن حوزة عملکرد و قدرت دولت ها در عصر جهان شدن مرتبط است. دموکراسی جهانی برداشتی است از روابط قانونی دموکراتیک که با جهان هر یک از ملتهای مختلف دیگر در فرایند جهانی مناسبت دارد. در عصر جهانی شدن، باید دموکراسی عمومی بر کل جهان حاکم باشد، به عبارت دیگر حقوق دموکراتیک عمومی وجود داشته باشد حقوقی که هم در درون مرزها و هم در ورای آنها مستقر شود. و یک اجتماع جهانی دموکراتیک ایجاد کند. که همة ملت ها به حقوق دموکراتیک جهانی پایبند باشند. با بی اهمیت شدن مکان و منطقه جغرافیایی، اجتماعات انسانی وارد عرصه بزرگ تری می شوند که در آن حوزة عمل افراد، آزادی و حقوق آنها، قوانینی که لازم است از آن پیروی کنند و غیره دیگر مانند گذشته نیست. در تمامی طول تاریخ رژیم هایی در درون کشورها وجود داشته که نوع رابطة ملت و دولت را تعیین می کرده، رژیم هایی که در یک سیر تاریخی و تحولات اشان به دموکراسی رسیدند که از میان لیبرال ها، نئولیبرال ها، کمونیست ها و ... به گونه ای متفاوت اجرا شده، بنابراین در قرن حاضر دموکراسی هم از تیرراس تأثیرات در امان نمی ماند و لازم است در مورد آن از نو اندیشیده شود.
تأثیرات جهانی شدن بر دموکراسی بسیار وسیع است. به این دلیل که در تمامی مبانی آن چون آزادی بیان، آزادی اعتقاد و دین، ارتباطات مدنی، حقوق شهروندی، محدوده ی عمل دولت، مشروعیت حاکمیت، آزادی مطبوعات و غیره نفوذ می کند. در جریان جهانی شدن مفهوم دولت دستخوش تحول می شود بدین معنی که وظایف و نقش دولت تغییر می کند. دولت ها کوچک می شوند و تسلط سابق را بر ملت ندارند. به عبارت دیگر دولت دیگر ما فوق جامعه نیست. اما این به این معنی نیست که دولت از بین می رود چرا که دولت سازمان دهنده ی جامعه است و پیوسته و در هر شرایطی باید خود را با وضعیت موجود وفق دهد. برخی معتقدند با تحول مفهوم دولت در قرن 21 و عصر جهانی شدن دموکراسی گسترش می یابد. با افزایش حجم اطلاعات و تبادل افکار، برخورد فرهنگ ها و ارزش ها، و حقوق شهروندی و ... افراد خود را با ملت های دیگر مقایسه می کنند، از آنچه در گستره جهان می گذرد هشیار می شوند و خواستار دموکراسی و حقوق بیشتری در حیطه ی مرزهای خود می شوند.
گنو می گوید: "در عصر جهانی شدن برای هر ملت، دولت دیگر مظهر لائیک که به آن معنا و حقیقتش را بدهد نیست بلکه ترکیب ناپایدار و تغییر پذیر از خدماتی است که به جوامع انسانی که خودشان نیز تغییر می کنند اجازه می دهد تقدیرشان را به نحوی کارآمد مدیریت کنند. در فرایند واسطه زدایی سیاسی، دولت دیگر نقطه مرکزی نیست که پیرامون اش اجتماع سیاسی سازمان یابد.
دولت کنشگر مهمی باقی می ماند منتها باید هر روز در کنار سایر کنشگران که با او رقابت می کنند متواضعانه مفید بودنش را توجیه کند."
هابرماس جهانی شدن را از بعد منفی و چالش هایی که به دنبال دارد می نگرد. از نظر او مهم ترین واقعیتی که لغزش مدرنیزاسیون و ابهامات جهانی شدن را عیان می کند احیای ناسیونالیسم به عنوان واکنشی در مقابل جهانی شدن است. وی توجه ویژه ای به مشخصات فرهنگ های ملی چون تاریخ، سنت، صورت های زندگی خاص، در عصر یکپارچگی به عنوان عامل تحقق عام گرایی دارد. حتی اگر در پروسه ی جهانی شدن متحمل آسیب ها یی شوند. هابر ماس همانند بسیاری از اندیشمندان دیگر جهانی شدن را عاملی برای وضعیت نظام دولت –ملت در بنیادهای قدرت حاکمیت اش می داند. وی معتقد است برای تداوم دموکراسی بعد از افول دولت - ملت نیاز به فرایندهای تصمیم سازی جمعی و نوعی احساس مسئولیت مشترک جهانی و یک التزام مشترک به مشارکت همگانی در نگرش شهروندان جهانی است.
نظرات ()
جهانی شدن از منظر گیدنز
گیدنز به عنوان یکی از متفکرترین و جامعه شناسان جهان مطرح شده که در حوزه ی جامعه شناسی بیشتر فعالیت کرده و خود را به عنوان بزرگ ترین اندیشمند عرصه سوسیال دموکراسی معرفی نموده است. گیدنز با رد پست مدرنیسم معتقد است ما در مدینه متاخر به سر می بریم و وضعیت حاضر نه پست مدرنیسم و پایان مدرنیسم، که تکامل و تکمیل و توسعه و تشدید مدرنیته است. او چهار بنیان مدرنیزاسیون و مدرنیته اولیه را قدرت اجرایی و اداری، قدرت نظامی، سرمایه داری و صنعتی می داند که در مدرنیته متاخر بر مبنای سه فرایند بهم وابسته است:
جهانی شدن، باز اندیشی اجتماعی، سنت زدایی. بخش مهمی از افکار گیدنز که علت اساسی مشهوریت او نیز می باشد راه سوم و احیای سوسیال دموکراسی است. او در جهانی که اندیشه های چپ و راست دچار خمودگی و فرسودگی شده است راه سومی را پیشنهاد می دهد و معتقد است کشورها در این مسیر باید مسائل جدیدی را مورد توجه قرار دهند از جمله فهم دقیق پدیده جهانی شدن، درک روشن از مفهوم فردگرایی درعصر حاضر، شناخت صحیح مقوله چپ و راست، فهم سازماندهی سیاسی و ... که خلاصه کلام او این است که به همه انسانها در فضای دموکراسی و مشارکت، امکان شکوفایی استعدادهایشان را بدهیم و البته امکانات دولتی نیز نباید فراموش شود.
وی مدرنیته را علت و معلول جهانی شدن می داند و این فرایند بهم وابستگی روز افزون را برای انسان امری گریز ناپذیر و انکار نشدنی می پندارد. او بر خلاف منتقدین دیگر جهانی شدن این پروسه را استعمار معکوس خوانده و فرایندی برابر ساز مثبت ،و تاریخی در عرصه جهانی می داند.
گیدنز در میان نظریه پردازان افراطی جهانی شدن در زمره ی نظریه پردازان میانه قرار دارد. به نظر او یکپارچگی جهانی صرفاً فرایندی نیست که در بعد اقتصادی بر اساس اقتصاد بازار قابل فهم باشد و نیز لزوماً نهادهای گذشته را از بین برده یا در حال از بین بردن آن ها باشد.
بهعبارت دیگر این پدیده پایان سیاست، پایان دولت –ملت، پایان خانواده، پایان عواطف و فرهنگ و ... نیست بلکه بر عکس خیلی از آنها را تقویت می کند. او معتقد است جهانی شدن پدیده ای چند بعدی است که ممکن است در زمان و مکان های متفاوت پیامدهای یک بعد آن، آثار متضادی را در سراسر گیتی داشته باشد. او این عارضه را جهانی شدن دیالکتیکی می داند.
گیدنز؛ پیرامون وضعیت دولت -ملت می گوید: ایده نویسندگانی که درباره ی زوال دولت-ملت بحث می کنند اشتباه است. دولت- ملت هنوز قدرتی حیاتی در جهان است. البته در این دوره دولت-ملت تا حد بسیار، کم اهمیت تر از گذشته است.بدین دلیل که تا سال های اخیر شقوق دیگری از دولت - ملت وجود داشت. دولت -ملت ها بیشتر از رقیبان قدرتمند در نظام یکپارچه جهانی یعنی بنگاه های بزرگ دوام می آوردند. دلیل آن این است که ملت ها هنوز سرزمین دارند در حالی که شرکت ها ندارند. ملت ها قدرت نظامی و کنترل ابزارهای خشونت را در اختیار دارند در حالی که بنگاه ها حتی اگر آنها را در اختیار داشته باشند فقط بطور غیر مستقیم است.
ملت ها هنوز عمدتاً مسئول تأسیس چارچوب های قانون هستند و اینها متعاقباً در آنچه بنگاه ها می توانند در دنیا انجام دهند تأثیر می گذارند. بنابراین دولت – ملت ها و قدرت سیاسی هنوز مهم است.
گیدنز معتقد است در قرن 20 فقط توسعه تدریجی در دموکراسی روی نداده، بلکه در سراسر جهان پیشرفت عمیقی جهت دموکراتیزه کردن نظام های سیاسی صورت گرفته است. او از گسترش دموکراسی سخن می گوید و برای توسعه آن چهار مسئله را مد نظر قرار می دهد. نخست این که یکپارچگی جهانی صرفاً توسعه میدان های بازار جهانی نیست و این تغییرات به وسیله انقلاب ارتباطات ایجاد می شود و جهانی را ایجاد می کند که هیچ چیز نمی تواند در آن مخفی باشد. دوم این که آنچه برای بنگاه ها کاربرد دارد برای دولت ها نیز می توان اجرا کرد. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم توسط جامعه ی جهانی کنترل می شود. جهانی که همه چیز در آن قابل رویت تر است برای ماهیت دموکراسی و مشروعیت نظام های دموکراتیک موجود عواقبی دارد. سوم این که ما با ظهور جمعیت بازتابی تری در جهان مواجه هستیم، به مبادله و مجادله ی اطلاعات می پردازیم و از این اطلاعات برای نظم دادن به زندگی امان استفاده می کنیم بنابراین زندگی بسیاری از ما بطور روز افزون از تقدیر جدا می شود. چهارم این که در سراسر دنیا پدیده هایی اساسی وجود دارد که در هر نوع تحلیل ساختاری جامعه جهانی بسیار مهم است. نمونه این امر اهمیت برابری جنسی در دموکراسی است. مشارکت زنان در روند دموکراتیک ، مسئله ای اساسی در جامعه جهانی است و افزایش برابری جنسی تأثیری مهم تر در دموکرانیزه کردن سراسر جهان دارد. گیدنز این عوامل را زمینه ساز توسعه دموکراسی در سراسر جهان و نیز عامل رشد بی علاقگی نسبت به آن می داند که در دولت های دموکراتیک پیشرفته محسوس تر است. به نظر او باید موج دومی از روند دموکراتیزه کردن در کشورهای غربی ایجاد شود. و به عبارتی دموکراسی به روند دموکراتیزه کردن احتیاج دارد. وی ازایجاد دموکراسی منظومه ای سخن می گوید که جهانی کردن نهادهای دموکراتیک است.هلد در این زمینه می گوید: بازگشت به یکپارچگی جهانی امری موعود گرایانه و خیالی نیست زیراارتباطات بسیار ساده تر از گذشته است.از این رو واگذاری قدرت از بالا به پایین می تواند همراه با واگذاری قدرت از پایین به بالا باشد. و این امر اتحادیه ی اروپا را دموکراتیک تر می سازد. گیدنز نیز با هلد موافق است و نظرش بر این است که سازوکار دموکراتیزه کردن افراطی به وضوح باید با قوانین بین المللی یکپارچه شود و این سازو کار نمی تواند با کنترل جهانی ابزارهای خشونت و قدرت نظامی اتصال نداشته باشد . و حرکت موثر بسوی فرایندهای دموکراتیزه کردن فراملی را مستلزم تعاون و همکاری با یکدیگر برای توسعه آن و توجه به نظام حقوق بشر در حقوق بین الملل است.
نظرات ()عصر جهانی شدن به سه دوره ی 1- قبل از مدرنیته 2-بعد از مدرنیته 3- عصر جدید تقسیم می شود.که جهانی شدن جدید در نتیجه عصر اطلاعات است.
بوجود آمدن فرهنگی خاص (غربی شدن)وتک فرهنگی شدن در جهانی شدن قابل تصور نیست.
در حوزه سیاست جهانی شدن را برچیده شدن دولت- ملت ها میدانند و بوجود آمدن دولت جهانی را متصور نیستند چون ئیدئولوژیهای گوناگونی را همزمان با جهانی شدن در جهان ،در حال رشد هستند.(بنیادگرایی و...)
در حوزه اقتصاد هم استقرار نظام اقتصادی جهانی واز بین رفتن قدرتهای کوچک اقتصادی قابل تصور نیست.واقتصاد، تک قطبی نخواهدشد واقتصاد منطقه ای بوجود می آید.
به عبارت دیگر جهانی شدن متکثر است وتک مرکزی نیست.
کستلز منشآ اصلی جهانی شدنرا توسعه ارتباطات و توسعه صنعت الکترونیک می داند که زمان ومکان را حذف کرده و روابط اجتماعی را فشرده تر کرده.
بعد نرم افزاری جهانی شدن آگاهی جهانی است. واینکه جهانگردی بوجود آمده وما هرچیز را ازدید جهانی می بینیم .مثلن محیط زیست وحمایت جهانی از آن .به عبارت دیگر پیدا کردن نگاه جمعی افرادو دید گاه جهانی داشتن در باره ی امور سیاسی واقتصدی وفرهنگی است.
رابرتسن اشاره به پدیده های عامگرایی وخاصگرایی می کند.اینکه عناصری از جوامع خاص وارد فرهنگ جوامع عام میشود وعناصری از جامعه یا فرهنگ عام وارد خاص می شود وجهانی می شود.مانند تبدیل یک غذای محلی به غذای جهانی یا موسیقی و...از دید گاه رابرتسن جهان محلی شدن همان جهانی شدن است.
نظرات ()جهانیسازی اصطلاحی است که برای توصیف تغییراتی که در جوامع و اقتصاد جهانی بر اثر افزایش روزافزون تجارت بینالمللی و مبادلات فرهنگی بوجود میآیند. در مفهوم تخصصی اقتصادی این اصطلاح بیشتر مواقع برای توصیف آثار اقتصاد بازار و بهویژه آزادی اقتصاد بازار است.
میان سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۵۰ میلادی مجموعهای از اختلالات اقتصادی باعث کاهش چشمگیر حجم و اهمیت جریان مبادلات در عرصهٔ بازارهای بینالمللی شدند. اما با آغاز جنگ جهانی و پس از جنگ جهانی دوم، در کنفرانس برتون وودز، جریان جهانی شدن معکوس شد.
در مناسبات و محیط پس از جنگ جهانی دوم، اقتصاد جهانی بطور چشمگیری با کمک موسسات اقتصادی بینالمللی (صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و موافقتنامه عمومی تعرفه و تجارت (GATT)) و برنامههای بازسازی، گسترش یافت. در دههٔ هفتاد میلادی، آثار و نتایج این نوع بازار - چه آثار مثبت و سودمند و چه آثار منفی و مخرب - رُخنمون شد.
جهانیسازی با سازوکار دادوستد بازرگانیاش، به هموابستگی بیش از پیش تنگاتنگ اقتصادهای بسیاری از کشورها دامن میزند. جهانیسازی به ویژه شامل مبادلات مالی میشود، زیرا که آزادی گردش جریان پول در آن تمام و کمال است. و بنا بر این، بخش مالی بر طیف اقتصاد چیره میشود. شرکتهای جهانیشده دست به پیمانکاری و فروش در سراسر دنیا میزنند و خود را دارای ویژگی فراملیتی میدانند که رفتار آنها از کنترل کمی برخوردار است. از این رو، جهانی سازی، گسست عظیم اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به شمار میرود. جهانیسازی، شهروندان را تحت سلطه فرمانی واحد قرار میدهد: «تطبیق خود با شرایط جدید».
جهانی سازی واژهای است که از حدود سال ۱۹۶۰ رواج یافتهاست و فرهنگ وبستر اولین فرهنگ معتبری بود که در سال ۱۹۶۱ میلادی تعاریفی برای این اصطلاح ارائه کرد. هنگامی که از جهانیسازی و جهانی شدن سخن به میان میآید، نام هربرت مارشال مکلوهان، دانشمند علوم ارتباطات و جامعهشناس کانادایی که این نظریه را برای نخستین بار به شکل کنونی ارائه کرد نیز مطرح میشود.
نظرات ()